|
باز امشب ای ستا ره ی تابان نیامدی/ باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی؟ شمعم شکفته بود که خندد به روی تو/ افسوس که ای شکوفه ی خندان نیامدی؟ زندانی تو بودم و مهتاب من ،چرا/ باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی؟ با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز/ چون سر گذشت عشق به پایان نیامدی؟ مگذار قند من که به یغما برد شکر/ طوطی من که در شکرستان نیامدی؟ شعر من از زبان تو خوش صید دل کند/ افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی؟ گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه/ نامهربان من تو که مهمان نیامدی؟ خوان شکر به خون جگر دست میدهد/ مهمان من چرا به سر خوان نیامدی؟ دیوان حافظی تو و دیوانه ی تومن/ اما پری به دیدن دیوان نیامدی؟ نشناختی فغان دل رهگذر که دوش/ ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی؟ گیتی متاع چون منش آید گران به دست/ اما تو هم به دست من ارزان نیامدی؟ صبرم ندیدهای که چو زورق شکسته ای است/ ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی؟ عیش دل شکسته عزا می کنی چرا؟/ عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی؟ در طبع شهریار خزان شد بهار عشق / زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
به تماشا سوگند و به آغاز کلام وبه پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود من به آنان گفتم آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد و به آنان گفتم: سنگ آرایش کوهستان نیست.. در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند پی گوهر باشید... و به آنان گفتم : هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود... زیر بیدی بودیم برگی از بالای سرم چیدم ، گفتم: چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
هيچكس نيست به ساحل پيدا. مانده بر ساحل و در اين وقت كه هر كوهة آب رفته بود آن شب ماهي گير صبح آن شب، كه به دريا موجي پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم می شکنم
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...
مي گويند همين حوالي تو را هم ديده اند که بي خيال آرزوهاي من? دست در دست غريبه اي براي خودت آشنا بسوي نمي دانم کدام راه ناپيدايي مثل همين فرداهاي بي اعتبار مي رفتي. حالا هي حسوديم مي شود! به آن غريبه? به دستهايش که در دست توست! حتي به همه ي آنهايي که ترا ديده اند... چه مي دانم? به هر چه با تو هست و با ديگري هست و در من نيست حسوديم مي شود
شبی خلاصه می کنم نگاه سرد جاده را وسایه ای که میکشد مسافری پیاده را چه بی صدا رسیده ام به شهر سرد بغض ها تو باز هم شکسته ای سکوت بی اراده را؟ تو آمدی و کوچه ها هم دوباره حرف می زند بیا بخوان برای مان ترانه های ساده را دوباره باد می وزد به تک درخت روح من وشعر می کندغزل دو اشک افتاده را دم غروب می رسد به ایستگاه آخری که شب سوار می کند مسافرپیاده را .....
سلام سال ۸۶ رو تبریک میگم سال خوبی بشه واسه همتون امسال ساله خوک واسه متولدین ۶۲ عالی میشه شانس همیشه باهاشون تو سال جدید واسه شما هم خوب باشه . ایشاالله که سال به یاد موندنی باشه
نشسته ام تنها در عمق ظلمت تردیدهای خویش با قصه های رود با قصه های باد آیا کسی از دور دست خاطره می آید.
روزی روزگاری در سرزمینی دور دختر و پسری زندگی می کردند.پسر خا ن زاده و دختر از رعیت ها بود....این دو مصلا همدیگرو دوست داشتن ولی به دلیل اختلاف طبقاتی ، پدر خان زاده اجازه ی ازدواج با دختر مورد علاقه اش رو نمی داد...... بلاخره اون ها تصمیم گرفتن از اون جا برن یه جای دور... اون ها به جنگل های استرالیا سفریدن... و در اونجا به زندگی مشترک خود پرداختند. سال ها ، ماه ها ،روزها، ساعت ها و دقایق زیادی رو با هم گذروندن.....و 10 تا بچه به دنیا آوردن!!!!.....همینان جمعیت رو زیاد می کنن دیگه ... روزی از روزها مرد خانه به جنگل رفت و ییهو خرس از رو هوا اومد و خوردش.....چند روز بعد همسرش ازغصه دق کرد مرد. 2روز بعد فرزند اول از سوگ پدر و مادرش مرد. 3روز بعد فرزند دوم از سوگ پدر و مادرو فرزند اول مرد. 4روز بعد فرزند سوم از سوگ پدر و مادر ، فرزند اول و دوم نیز کپید. بدین سان 5 روز بعد فرزند چهارم از سوگ پدر و مادر ، فرزند اول و دوم و سوم بازم مرد. . و این روال تا فرزند دهمی ادامه داشت واو نیز از سوگ پدر و مادر فرزند اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم کپه مرگشو گذاشت . وقتی همه ی مردم جنگل از سوگ آن خانواده در گذشتند ..... در گذشتند دیگه. هنوزم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی همشو خوندی؟!!؟ تا تو باشی وقتت رو واسه این داستان ها ی 2 ریالی عاشقونه نزاری. (نقطه) تموم شد بابا دست از سرمون بر دار دیگه . خسته نشدی ؟؟؟؟؟؟؟!!!
|
About![]()
سلام آنجل هستم 16 سالمه عاشقه منچستر و از چلسی متنفرم . البته به چلسی ها بر نخوره نمی خواستم توهین کنم نظر هر کسی برای خودش مهمه .بدون نظر اینجا رو ترک نکنید
Home
|